بدون عنوان
رویای زیبای ما
عاشورا بود که من و بابا فهمیدیم اومدی توی دلم خونه کردی( 5 آذرماه 1391). دروغ میشه اگه بگم که خوشحال شدم. چون شوکه شده بودم و تو بغل بابا گریه کردم و گفتم امادگیش رو ندارم. و بابا با چشمایی که پر از شبنم عشق بود و اولین بار بود میدیدمش منو اروم کرد و گفت خدا هیچ وقت واسه ما بد نمیخواد... و من رو عاشق تر از قبل کرد. ( روزی که بابا بهم پیشنهاد ازدواج داده بود من پرسیدم چه ضمانتیه منو خوشبخت کنی ؟ بهم گفت با خدا معامله کن... و من معامله کردم و عاشق این معامله شدم)
عزیزکم شوکه شدنم واسه این بود که همیشه میخواستم با امادگی کامل منتظر ورودت باشم. نه اینکه نخوامت...خدایا خودت خوب میدونی که الان چقدر خوشحالم و حالا که دارم مامان میشم، من رو سربلند کن
امروز که دارم مینوسم 7 تیر1392 بابا داره بازی والیبال ایران و ایتالیا رو میبینه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

بدون عنوان
